قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2600

تاريخ الفي ( فارسى )

را از جهت ايشان مطلقا چيزى به خاطر نرسد . امّا ، حزم و دورانديشى ملوك در اين وقت اقتضا مىكند كه شما در اين حصار نباشيد . القصّه ، فرنگيان مدّت شش ماه شهر أنطاكيه را محاصره داشتند و در اين مدّت هرچند جنگها كردند و مكر و حيله انگيختند ، به هيچ‌وجه چهرهء ظفر بر ايشان منكشف نمىشد ؛ چه ، امير باغىسيان آنچنان به جودت رأى شهر را نگاه مىداشتند كه از هيچ ممرّ فرنگيان رخنه نمىتوانستند يافت . مع هذا در لشكر فرنگ وبايى پيدا شد كه خلقى بسيار هلاك شدند . با وجود آن ، دست از محاصره بازنمىداشتند و روزبروز در اهتمام و سعى ، اشتداد مىنمودند تا آنكه آخر الأمر ، يكى از مستحفظان برج شباك روى به وادى داشت به زر بسيار فريب داده با خود متّفق ساختند . چون صاحب برج شباك « زداد » نام با فرنگ همزبان شده يك شب ايشان را از آن برج بالا آورد ، باغىسيان از ممرّ مستحفظان قلعه ، سيّما زداد ، خاطر جمع داشته در صدد انديشهء دفع فرنگ مىبوده كه به يك ناگاه وقت سحر پانصد فرنگى بالاى قلعه آمده از چندجا بوقها زدند . چون آواز بوغات فرنگ به گوش امير باغىسيان رسيد هوش از سر وى بيرون رفت و گفت : اين آواز از كجاست ؟ گفتند كه : اين آواز نگاهبانان برج و باروست . و جمعى متحيّر و مبهوت مانده بودند كه به يكباره خبر رسيد كه فرنگيان از برج شباك برآمدند و اينك متوجّه دار الاماره‌اند . امير باغىسيان چون بر حقيقت حال اطلاع يافت ، فى الحال خود با سى نفر از غلامان روى به بيرون شهر نهاد و سپاه فرنگ به اندرون شهر أنطاكيه درآمده شمشير در مسلمانان نهاده صغير و كبير و زن و مرد را به ضرب تيغ آبدار هلاك ساختند و اموال ايشان را به نهب و غارت بردند . و امّا ، امير باغىسيان چون از شهر بيرون رفت ، بعد از طلوع آفتاب در صحرا تأسف و غصّهء بسيار به خود راه داده بر خود نفرين مىكرد [ 309 ب ] از جهت اين‌كه : چرا اهل و عيال خود و جمعى كثير از مسلمانان را به دست كفّار داده گريختم . كاشكى در جنگ ايشان به مرتبهء شهادت فايز مىشدم . القصّه ، آن مقدار اندوه و تأسّف خورد كه از اسب بيهوش بيفتاد و جماعتى كه همراه او بودند از غلامان خاصه ، چون حال او بدان منوال مشاهده كردند دانستند كه بيرون بردن او از اينجا مقدور نيست ، بالضّروره او را در همان صحرا گذاشتند و خود به جانبى به در رفتند . بعد از ساعتى ، شخصى كه در آن صحرا جهت هيزم مىگشت به آنجا رسيد ، امير باغىسيان را شناخت كه در حال نزع است . فى الحال سرش را از تن جدا ساخته روى به أنطاكيه نهاد و سرش را پيش ترديك فرنگى برده صلهء آن را گرفت . بعد از اين ، از امراى اسلام امير قوام الدّوله كربوقا به عزم محاربهء ايشان لشكرها جمع